تبليغاتX
مي نويسم تا شايد.....
كپك زد اين بلاگ! آخرين باري كه اومدم مرداد بود! الان آبانه!

يه چند وقتيه كه دوباره رو اوردم به بلاگم.چون ديگه نميتونم تو Chroma I چيزي بنويسم.بالاخره بعد اين همه وقت ؛ خودش كلي ركورده! ديگه حس تعلقي ندارم.اينم خودش ركورديه! كلا جديدا تو كاره ركوردم! كارايي كه واسه خودم عجيبه انجام دادنشون.كارايي كه خودم مي فهمم كه چقدر عجيبه كه دارم انجامشون ميدم.همون جدايي از تعلقات خاطر اولين كار عجيبه! غير ممكن بود ولي مثل اينكه داره ممكن ميشه.متنفرم از بي خبري ولي در همون راستاي ترك تعلقات خاط تحمل مي كنيم! عاشق اون آدم هاييم كه كلا بدون تعلق خاطر زندگي ميكنن! ممكنه براي اطرافيانشون جالب نباشه اما به هر حال!

فعلا دير وقته كارام هم مونده.قول ميدم زود برگردم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:58  توسط NFS  | 

چشمانم دیگر تحمل نگاه های بیگانه را ندارد.نگاه هایی که در اعماق فقط سردند فقط یخ.و گوش هایم دیگر تحمل صداهای بیگانه را ندارد.پژواک هایی که با لرزاندن پرده گوش، تمام وجود را می لرزاند.بینی ام دیگر تحمل بو های بیگانه را ندارد.آنقدرکه بوی تعفن، مشام را پر می کند و راه تنفس را تنگ می کند.مذاقم دیگر تحمل مزه های بیگانه را ندارد.طعم هایی که فقط تلخند و تلخی آن قسمت قسمت بدن را پر می کند.دستانم...فقط دستانم مانده اند. دیدن،شنیدن،بوییدن و چشیدن هیچ کدام فایده ای ندارند.فقط دستانم می توانند کاری کنند.با اینکه  جز تیغ و خار چیز دیگری لمس نمی شود با اینکه این خارها خون چکانند.

اما فقط دستانم...........

 


پ.ن:وقتی باز بودن یا نبودن کامنت فرقی نمی کنه، خب چرا باز باشه خب؟! اینطوری آدم به امید یه کامنت جدید و با کای امید هی میاد و منتظره! چرا الکی خ.دشو منتظر بذاره؟!                                                                  وقتی به جایی میرسه که کامنت نمی خوام....فکر کن...من کامنت نمی خوام! من! باورت میشه؟!

پ.ن: خسته و کوفته:نشسته بر دروازه ابدیت

پ.ن:چرا باید روز تولدم بشه روز اهدا(!) ریاست جمهوری؟!!!! به کی غر بزنم؟!! گل بود به سبزه نیز آراسته شد.نمییییییییییییییییییخواااااااااااااااااام! اه

پ.ن:یکی برای همه وقت،نه هرکس برای یه وقت! مردم چه انتظارهایی دارن! نه؟!!!!!

پ.ن:فکر می کنی نوشتن از روی علافیه؟!! فقط همین؟!!

پ.ن:علاوه بر اینکه بچه باید زود بخوبه، نباید هم تنها بمونه.بچه ها تو تنهایی خطرناکن،مخصوصا برای خودشون!

پ.ن:کی گفته که من بزرگ شدم؟!!

پ.ن:خسته شدم بس که شنیدم.......لطفا یه هفته هیچکی هیچی نگه.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 0:54  توسط NFS 

خوشحالم و شاید بیشتر از هروقت دیگه.شاید و شاید و شاید. ولی نه دیگه ولی وجود نداره...نداره...نداره... نداره.

چرا نوشتنم نمیاد؟!! همیشه وقتی یه چیزی میشد که نمیشد تو دفترم بنویسم میومدم اینجا ولی الان نه اینجا می تونم نه اونجا!

چقدر شبا قشنگن.قشنگتر از روز.خورشید روزو نشون میده با جزئیاتش .اما شب با تاریکیاش قشنگتره.بدون جزئیات اضافه.بدون حاشیه.با اون حس و حال آرامش!

دوباره شروع شد......من و اون حس......حسی که فراموش میشه ولی هر از گاهی باید سیخونک بزنه.شروع نکن خب.ای وای از این .........کی دوباره آروم میشه؟!

وقتی دیگه دلتنگی معنا نداره......وقتی دیگه تنهایی معنا نداره.....وقتی دیگه حضور معنا نداره............وقتی و وقتی و وقتی...........بغضم میگیره ولی نشون نمیدم می خندم و به احمقانه بودن خیلی چیزا لبخند می زنم و فقط سر رضایت تکون میدم. ولی می دونم این وقتی ها خیلی وقته که اتفاق افتاده از اون موقع که........آره از اون موقع که خودت می دونی از اون موقع که خودم می دونم از اون موقع که بی تفاوتی خودشو نشون داد و منو رها کرد ازاون موقعی که رفتم و دیگه بر نگشت...........

گفتم لازمه حافظه نباشه گفتم واسه الان.واسه وقتی که هجوم میارن و وادارت می کنن که..........وقتی به زور میری عقب...هی جلو عقب میشی...

کجایی پس الان؟ الان که باید باشی............

و.........................................!

بی خوابیه دیگه.میگن بچه باید زووووووووووود بخوابه همینه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:14  توسط NFS 

خاطره می سازم برای آینده.آینده ای که میاد بدون الان.بدون این لحظه.بدون ثانیه های با هم بودن.  آینده ای بدون تو.بدون ما.بدون من.  مثل اینکه این خاطره ها تنها چیزیه که خواهد موند و در اون روز منو نگه میداره.پس از الان جمع می کنم همه خاطراتم رو برای روز مبادا.روز مبادایی که ما رو نابود کرده.روزی که داریم فراموش میشیم.

بااااااا هم میییییییییی مانییییییییییم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 22:38  توسط NFS  | 

تا حالا فکر کردی اگه دردی وجود نداشت دیگه آدم ها چه نیازی به هم داشتند؟!! درد مشترکه که اونها رو به هم نزدیک کرده.وقتی دردی وجود نداشت آدم ها می خواستند در مورد چی حرف بزنن؟! در مورد چی نظر بدن؟! در مورد چی غر بزنن؟! درمورد چی خالی ببندن؟! ودرد  و درد .....و اگه نبود اونوقت آزاردهنده ترین چیز یعنی سکوت پدید میاد.سکوتی دیوانه وار که تورو می کشه.سکوت و سکوت و سکوت...... و حتی ممکنه بگی کاش اون درد هنوز هم بود تا سکوت نمی تونست بینمونو پرکنه!

ولی وقتی بفهمی که این درد بوده که ما رو کنار هم نگه داشته .....میگی که چقدرهمه چیز مسخره است.مسخره و مسخره و مسخره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 23:29  توسط NFS  | 

خیلی چیزا هست که برای من زود شورشون در میاد!!(و البته دیگه غیر قابل تحمل میشه!)

و این ترسناکه که تئ یخچال زندگی من(!) همه چی زود می گنده! هر علاقه ای که پیدا می کنم تاریخ انقضا کوتاه مدت داره و نمیشه اونو برای مدت طئلانی نگه دارم چون دیگه بعد از مدتی بوی گندش همه جا رو می گیره و فقط باید انداختش دور!

هیچ علاقه موندگاری وجود نداره که از دست این دنیای شکمو در امان مونده باشه!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 19:59  توسط NFS  | 

I LOVE U,WHEN I NEED U

تنها دلیلی که می تونی یه آدمی رو بعد از سالها دم در خونه ات ببینی!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 21:41  توسط NFS  | 

خیلی وحشتناکه وقتی می بینم یهو حالم از این رو به اون رو میشه.کافیه یه چیزی بشه که یهو بریزم بهم به شدت و یه چیز کوچیک یهو حالمو عالی کنه و رو ابرها برم!

خیلی وقتها پیش میاد که از رفتارای خودم می ترسم از قابلیت هایی که یهو بهش پی می برم.مثلا وقتی فهمیدم که این توانایی رو دارم که کسی رو که خیلی دوسش دارم رو اذیت کنم یا خیلی چیزای دیگه که تو موقعیت های خاص ازم سرزده.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 21:58  توسط NFS  | 

شروعی دوباره اما این بار بدون حضور دیگران.می خوام اینجا اینجا اولین جایی باشه که خودم باشم نه منی برای دیگران.مال خود خودم.

می خوام حرف هایی که تو دلم مونده ولی نتونستم بگم رو لاقل اینجا بگم تا از فشار این حرف ها خفه نشم.

می نویسم تا نوشته باشم.نوشته باشم تا روزی نگوید نبودم و نگفتم.می نویسم تا فراموش نکنم که که هستم و که بودم.

می خوام از خیلی چیزا بگم.از  چیزا ولی اونقدر چیز تو ذهنم می چرخه که هیچ انسجامی ندارن که بتونم بنویسمشون.

نمی دونم چرادنمی دونم که چرا همه چیز داره بدپیش میره.همه چی.قبول دارم که احتمالا تا حدودی تقصیر خودمه تا حدودی.اما نمی تونم قبول کنم که همش تقصیر خودمه.نمی فهمهم که باید چیکار کنم تا همه چیز مثل قبل شه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 21:57  توسط NFS  |